داستان دو برادر


دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنهاازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.

شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند ، یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت :‌ درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم ، من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند.

بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت ، در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت : درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم ، من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود.

بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است ، تا آن که در یک شب تاریک دو برادر در راه انبارها به یکدیگر برخوردند ، آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.

داستان پیرمرد و بقال

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ،آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم

“یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم

حیف از تو نیست با این خرها نشسته ای؟

حیف از تو نیست با این خرها نشسته ای؟

روزی بهلول، پیش خلیفه " هارون الرشید " نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه 

بودند .طبق معمول ، خلیفه هوس کرد سر به سر بهلول بگذارد. در این هنگام صدای شیهه اسبی 

از اصطبل خلیفه بلند شد.

خلیفه به مسخره به بهلول گفت: برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو کار دارد.

بهلول رفت و بر گشت و گفت:این حیوان می گوید: مرد حسابی حیف از تو نیست با این" خر ها "

 نشسته ای. زودتر از این مجلس بیرون برو. ممکن است که : " خریت " آنها در تو اثر کند.

طمع دکتر


پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید

حکایتی از شاهنامه ی فردوسی

کین خواهی کیخسرو از افراسیاب

به روايت فردوسي، سياوش در حالي به دستور افراسياب به قتل مي‌رسد كه فرنگيس، دختر افراسياب، كيخسرو را از او بار گرفته است. افراسياب كه از انتقام‌جويي فرزند سياوش در هراس است، دستور مي‌دهد فرنگيس را چوب زنند تا تخم كين از او فروافتد.

امّا پيران‌ويسه، سپهسالار خردمند افراسياب، او را از اين تصميم منصرف مي‌سازد و بدو قول مي‌دهد كه كودك را پس از تولّد به نزد او آورد. پيران كه اين بار فرنگيس و كيخسرو را از چنگ مرگ مي‌رهاند، پس از تولّد كيخسرو نيز برآن است تمام كوشش‌ خويش را به كار بندد تا افراسياب به نواده ی خود هيچ آسيبي نرساند از اين‌رو صبحگاهان به نزد افراسياب مي‌رود و پس از توصيف كودك نورسيده، از شاه مي‌خواهد تا دل خويش را از انديشه ی بد تهي كند. افراسياب كه اكنون از كشتن سياوش پشيمان شده است به خوبي مي‌داند كه از اين نورسيده، روزگار پرآشوب و جنگ خواهد شد و همه ی توران‌زمين به او نماز خواهند برد. او از بيم آن كه كيخسرو از نژاد خويش آگاه شود و به كين‌خواهي پدر برخيزد، دستور مي‌دهد تا او را به كوه قلا به نزد شبانان فرستند.

پس پيران‌ويسه شبانان را فرا مي‌خواند و از آنان مي‌خواهد كه كيخسرو را همچون جان خويش‌ گرامي ‌دارند. او دايه‌اي را نيز با شبانان همراه مي‌كند تا با دقّت فراوان در نگهداري كيخسرو اهتمام ورزند. كيخسرو سال‌ها در نزد شبانان پرورده مي‌شود تا اين كه پيران او را به نزد خود مي‌آورد و به مهر مي‌پرورد. افراسياب كه همچنان از اين كودك كياني در انديشه مي‌باشد، بر آن است كه اگر كيخسرو گذشته را به ‌ياد آورد و فكر انتقام را در سر بپروراند او را به سان پدر سر ببايد بريد. امّا باز هم پيران با درايت خويش افراسياب را آرام مي‌كند و از او مي‌خواهد تا با ياد كردن سوگندي شاهانه حسن ‌نيّت خود را درباره ی كيخسرو نشان دهد. افراسياب نيز به روز سپيد و شب لاژورد و خداوند جهان‌آفرين سوگند ياد مي‌كند كه از من به اين كودك ستمي نخواهد آمد. علاوه بر اين پيران مي‌كوشد كيخسرو را در نظر افراسياب ديوانه بنماياند تا از گزند او در امان ماند. از اين‌رو شتابان به نزد كيخسرو مي‌آيد و از او مي‌خواهد كه خرد را از دل دور كند و خويشتن را در حضور افراسياب به ديوانگي زند. چون كيخسرو به نزد شاه توران مي‌آيد، پرسش‌هاي او  را به عمد پاسخ‌هايي پريشان و نابخردانه مي‌دهد و از اين رهگذر موجبات خرسندي افراسیاب را فراهم مي‌آورد.

كيخسرو كه به اشارت افراسياب همراه با مادرش، فرنگيس، به سياوشْ‌گرد مي‌رود ساليان ديگري را نيز دور از بر و بوم خويش در سرزمين توران به ‌سر ‌مي‌برد تا اينكه سرانجام گيو،پهلوان ایرانی، پس از هفت سال جستجو او و مادرش را مي‌يابد و به ايران مي‌آورد. در پي اين گريز، تمام تلاش‌هاي افراسياب براي جلوگيري از انتقام‌جويي كيخسرو بي‌ثمر مي‌ماند و او كه همانند ديگر جبّاران در برگرداندن ورق سرنوشت ناكام مي‌ماند، سرانجام به دست نواده ی خويش كشته مي‌شود تا اين صدا هماره در گوش آدميان طنين‌انداز باشد كه نه هرگز تدبير را توان مقابله با تقدير است و نه هرگز خون پاك بي‌گناهان تباه‌پذير است.

شش حکايت شيرين از گلستان سعدي

انگشتر به دست راست کردن

1-از يکي از بزرگان پرسيدند : با اينکه دست راست داراي چندين فضيلت و کمال است .چرا بعضي انگشتر را در دست چپ مي کنند؟او در پاسخ گفت : نداني که پيوسته اهل فضل ، از نعمتهاي دنيا محروم شوند؟
آنکه خط آفريد و روزي داد *** يا فضيلت همي دهد يا بخت

سرهنگ زاده و حسودان

2-سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی
زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا
بالای سرش ز هوشمندی
می تافت ستاره بلندی
فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته اند
توانگری بهتر است نه بمال و بزرگی بعقل نه بسال ابنای جنس او
بر منصب او حسد بردند و بخیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند
دشمن چه زند چو مهربان باشد
دوست ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست
در سایه دولت خداوندی دام ملکه همگنانرا راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود
الا بزوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد
توانم آنکه نیازارم اندرون کسی
حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست
که از مشقت آن جز بمرگ نتوان رست
شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبیند بروز شپره چشم
چشمه آفتاب را چه گناه
راست خواهی هزار چشم چنان
کور بهتر که آفتاب سیاه

ارزش روزها

3-گر شبها همه قدر بودي ، شب قدر بي قدر بودي
گر سنگ همه لعل و بدخشان بودي ، پس قيمت سنگ و لعل يکسان بودي

پادشاه و پسر کوتاه قدش

4-ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی
باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد
پسر به فراست استیصار به جای آورد و گفت ای پدر
کوتاه خردمند به که نادان بلند
نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر
الشاة نظیفة والفیل جیفة
اقل جبال الارض طور و انه ///// لاعظم عند الله قدر و منزلا
آن شنیدی که لاغری دانا ///// گفت باری بابلهی فربه
اسب تازی و گر ضعیف بود ///// همچنان از طویله خر به
پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند
تا مرد سخن نگفته باشد ///// عیب و هنرش نهفته باشد
هر پیسه گمان مبر نهالی ///// باشد که پلنگ خفته باشد
شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند
اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود
گفت :
آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من ///// آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری
کانکه جنگ آرد بخون خویش بازی می کند ///// روز میدان و آنکه بگریزد بخون لشکری
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت
چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت :
ای که شخص منت حقیر نمود ///// تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر میان بکار آید ///// روز میدان نه گاو پرواری
آورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند
پسر نعره زد وگفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید
سواران را بگفتند او تهور زیادت گشت و بیکبار حمله آوردند
شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند
ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد
تا ولیعهد خویش کرد
برادران حسد بردند و زهر در طعامشان کردند
خواهر از غرفه بدید دریچه برهم زد
پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند
کس نیاید به زیر سایه بوم ///// ور همای از جهان شود معدوم
پدر را از این حال آگهی دادند
برادرانش را بخواند و گوشمالی بواجب بداد
پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تافته بنشست و نزاع بر خاست
که ده درویشی در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند
نیم نانی گر خورد مرد خدا ///// بذل درویشان کند نیمی دگر
ملک اقلیمی بگیرد پادشاه ///// همچنان در بند اقلیمی دگر

محمود سبکتکین در خاک

5-یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را بخواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم خانه همی گردید و نظر می کرد . سایر حکما از تاویل این فروماندند مگر درویشی که بجای آورد و گفت هنوز نگران است که ملکش با دگرانست .
بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند ///// کز هستیش بروی زمین بر نشان نماند
وان پیر لاشه را که سپردند زیر گل ///// خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشین روان بخیر ///// گرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر ///// زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند

دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز

6-پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد . بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید .
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
ملک پرسید چه می گوید . یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند
همی گوید : والکاظمین الغیظ والعافین عن الناس
ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت .وزیردیگر که ضد او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز براستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت
ملک روی ازین سخن در هم آمد و گفت : آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این در خبثی و خردمندان گفته اند :
دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز
هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید
بر طاق ایوان فریدون نبشته بود :
جهان ای برادر نماند بکس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک


داستان چاه

روزی فردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده 

بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…!

وسعت اندیشه

پارسايي از کنارم رد شد....

عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی به پا نداشت

مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست

اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است

و زيباترين خطر..... از دست دادن

تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور

جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم

اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و

پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام

هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم

تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت

حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست


وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

سهم سلطان از کودک فقیر

 

سهم سلطان از کودک فقیر

کودک فقبیری کنار دریا ماهی می گرفت. ناگهان سلطان به طور ناشناس بر او سلام کرد وگفت: می خواهی با هم شریک شویم وهر چه صید کردیم با هم قسمت کنیم ؟ کودک گفت: آری. پس با تلاش شاه آن روز ماهی بسیار گرفتند. شب کودک گفت: من سهم خودم را فردا می گیرم. فردا دستور داد تا آن کودک را به نزد او بیاورندو سپس خلعت پوشانید. کودک با صداقت کودکانه گفت: برخیز تا به ماهیگیری برویم که امروز هر چه صید کردیم مال توست . شاه گفت : من سهم خودم را گرفتم وآن صداقت تو بود .

« منطق الطیر»

 

 

تلخ وشیرین زندگی

تلخ وشیرین زندگی

شخصی غلامی داشت که نسبت به اودلسوز بود واز غذاهایی که خود می خورد به او می داد واو را در خوردن میوه با خود سریک می کردو روزی آن مرد بیمار بود وخربزه ای کنارش گذاشتند. آن مرد از آن خربزه به غلام تعارف کرد وغلام مقدار کمی از خربزه را برداشت. مرد چون بیمار بود از غلام خواست تا همه خربزها را بخورد. غلام هم که اصرار ارباب خود را دید شروع به خوردن آن کرد. مرد وقتی اشتها ورغبت غلام را در خوردن خربزه دید به هوس افتاد وبا خود گفت باید میوه مطبوعی باشد که غلام  چنین  با اشتیاق می خورد. برای همین به غلام گفت: کمی هم به من بده که شاید از مقدار کم آسیبی  به من نرسد. غلام ظرف را مقابل او گذاشت. مرد مقداری برداشت وچهره در هم کشید وبه غلام گفت: خربزه تلخ را چرا با چنین ولعی می خوردی؟ غلام پاسخ داد : زمان طولانی است که در خدمت شما هستم ومیوه های لذیذ بسیاری خورده ام، اکنون که یک بار میوه تلخی نصیبم شده نباید ناشکری می کردم وبر زبان می آوردم. مرد در فکر فرو رفت وبه یاد نعمت های بی شمار حضرت حق وناشکری اش در زمان مشکلات افتاد.

داستان های موضوعی- ص 57

شایعه سازی درباره بخیلان

شایعه سازی درباره بخیلان

ابوالعینا سخنور بزرگ و لطیفه سرای معروف عرب روزی در مجلس صاعدبن مخلد وزیر متوکل که به تنگ نظری مشهور بود نشسته بود وشنید که او سخاوت وزیر سابق(برمکی) را انکار می کندو می گوید: این ها همه افسانه است وحقیقت ندارد . بخشندگی خاندان ایرانی برمکی را عده ای شایعه ساز و دروغ پرداز سر هم کرده اند. ابوالعینا گفت: جناب وزیر پس چرا تا به حال یک نفر پیدا نشده تا از این قبیل شایعات در برای تو بگوید.

«لطایف وظرایف»

واکنش امیرکبیر به دریافت هدیه

محمد رحیم خان نسقچی باشی از طرف امیر کبیر به حکومت خوی منصوب شده بود در ایام حکمرانی خویش ظروفی را که در آنجا از مس می ساختند نسبت به ظروف مسی که در شهرهای دیگر ساخته می شد بهتر دید ومعادل جند صندوق از این ظروف خریداری کرد وبه عنوان هدیه به نزد امیر کبیر فرستاد امیر اجازه باز کردن آن صندوق را نداد ودستور داد همه آنها را پس بفرستند واز او بپرسند: این ظروف را از کجا وبه چه قیمتی خریده اید؟من حکومت خوی را به  تو سپردم وگرفتن خراج دیوان را به تو واگذار کرده ام ، تقسیم آن را نیز معین کردم که چه مبلغ ازآن دولت وچه میزان مخارج حکومت شما. آنچه اختصاص به شاه دارد  باید به خزانه برسد واگر اینها را از سهم من خریده ای ، من ظرف نخواسته ام واگر از سهم خویش خریده ای ، سهم تو را به قدری نداده ام که بتوانی این همه ظرف بخری وهدیه کنی. اما اگر این ظروف برای رشوه وزبان بندی است، که در تجاوز به حق مردم مانعی نداشته باشی، باید بگویم سخت در اشتباهی وراه به خطا پیموده ای.

نوادرالامیر-معزی